مناظرات امام جعفر صادق (ع)۳ -( صفحه اول)
مناظرات امام جعفر صادق (ع)۳
صفحه اول
| وجود صانع ـ شناخت خداوند مناظره امام صادق(ع) با طبيب هندي (منكر خدا) |
| طبیبی بود اهل یكی از شهرهای هندوستان، كه زیاد پیش امام صادق ـ علیهالسّلام ـ میآمد و همیشه درباره عقیده خود، با امام صادق ـ علیهالسّلام ـ بحث میكرد. یك روز در حالیكه مشغول كوبیدن هلیلهای[1]بود تا برای ساختن دارو آماده شود، باز سخنهای سابق را پیش كشید و گفت: جهان همیشه بوده و همیشه خواهد بود، درختی میروید، و درختی از بین میرود، یكنفر متوّلد میشود و دیگری میمیرد. و چنین پنداشت كه هیچگونه دلیلی، ادعای مرا در مورد شناخت خدا تأیید نمیكند، و این عقیده، سنتی است كه از پیشینیان به ما به ارث رسیده و كوچكترها به تقلید از بزرگترها یاد گرفتهاند، و تنها راه شناخت موجودات گوناگون ، حواس پنجگانه است. سپس گفت: با توجه به اینكه تنها راه شناخت، حس است، شما از چه راهی برای شناخت خدا استفاده میكنید؟ امام: از راه عقل و دلیلهای عقلی. طبیب: عقل بدون حواس پنجگانه هیچ چیز را نمیتواند درك كند، بنابراین عقل شما بوسیله چشم، خدا را دیده، یا بوسیله گوش، آوازش را شنیده، و یا بوسیله حواس دیگر آنرا درك كرده است؟ امام: «پیش از اینكه وارد بحث شویم یك سؤال از تو میكنم»: تو منكر خدا هستی، و من معترف بوجود او، ناچار در واقع یكی از ما راست میگوید، و دیگری دروغ، فرض دیگری هم هست؟ طبیب: نه. امام: اگر در واقع عقیده تو درست باشد، من خطری در پیش دارم؟ طبیب: نه. امام: اگر در واقع عقیده من درست باشد، آیا اینطور نیست كه من قطعاًً هیچ خطری در پیش ندارم، و با انكار خدا، هلاكت و بدبختی گریبانگیر تو شده؟ طبیب: چرا. امام: بنابراین كدام یك از ما دور اندیشتر و به نجات نزدیكتریم. طبیب: تو، ولی عقیده تو به وجود خدا بر اساس ادعا و تردید است ولی عقیده من به نبودن خدا بر اساس علم و یقین استوار است، زیرا هر چیزی كه با حواس پنجگانه، قابل درك نباشد وجود ندارد، و خدا با هیچیك از حواس قابل درك نیست. امام: تو چون با حواس پنجگانه نمیتوانی خدا را درك كنی، وجود او را انكار میكنی ولی من، چون با حواس پنجگانه نمیتوانم خدا را درك كنم، بوجود او اعتراف مینمایم. طبیب: چطور؟ امام: برای اینكه چیزی كه با حواس پنجگانه قابل درك باشد (مانند اجسام و رنگها و صداها) تغییر پذیر و از بین رفتنی است، و امكان ندارد كه آفریدگار هم مانند آفریده قابل دگرگونی و زوال باشد. طبیب: این حرفی است «ولی دلیل وجود خدا نمیشود» چون من معتقدم كه تنها راه شناخت حس است و بدون حس امكان ندارد عقل چیزی را درك كند؟. امام: عین ایرادی كه به من داری، به خودت وارد است، چون میگوئی هر چیزی را كه حس درك نكند وجود ندارد. طبیب: چطور، نفهمیدم؟ امام: به من ایراد گرفتی كه ادعای من بوجود خدا بدون دلیل است این ایراد به تو هم وارد است زیرا دلیلی بر نبودن خدا نداری. بر فرض عقیده تو درست باشد (كه هر چیزی كه حس آن را درك نكند وجود ندارد) مگر تو سراسر جهان را جستجو كردهای و خدا را نیافتهای كه میگوئی چون او را احساس نمیكنم وجود ندارد؟ طبیب: نه، من چنین جستجوئی نكردهام. امام: بنابراین چه میدانی؟ ، شاید این چیزی را كه عقل تو آن را انكار میكند، در بعضی از آن مواردی كه حواس تو درك نكرده، و تو احاطه علمی نسبت به آنجاها نداری وجود داشته باشد؟ طبیب: نمیدانم، شاید در آنجاها مدبری وجود داشته باشد و شاید هم وجود نداشته باشد؟[2] امام: بنابراین حرف اول خودت را پس گرفتی، تو میگفتی من یقین دارم خدائی وجود ندارد، و اكنون میگویی شاید باشد و شاید نباشد پس از مرز انكار خدا بیرون آمدی، و به مرز شك رسیدی، اكنون امیدوارم كه از مرز شك هم بگذری و خدا شناس گردی. طبیب: از چه راهی یقین به خدای كنم كه حواسم آن را درك نمیكند؟ امام: از راه همین هلیله كه میخواهی با آن دارو بسازی. طبیب: اگر چنین باشد مطلب بهتر ثابت میشود، زیرا این دلیل، تجربی است و مورد پذیرش علم قرار گرفته است. امام: من هم میخواهم از راه این (هلیله) خدا را برای تو ثابت كنم چون نزدیكترین چیزها است بتو، و اگر چیزی نزدیكتر از آن بود با آن استدلال میكردم، زیرا هر چیزی را كه تصور كنی دارای تركیب خاصی است كه دلالت بر مصنوع بودن آن میكند... امام:این(هلیله) را میبینی؟ طبیب: آری. امام: آیا آنچه را كه در میان این هلیله پنهان است مشاهده میكنی؟[3] طبیب: «تا نبینم» نه. امام: قبول داری كه میان (هلیله) دارای هستهای است كه تو آن را نمیبینی؟ طبیب: «تا ندیدهام» چه میدانم، شاید هیچ چیز در آن نباشد. امام: قبول داری كه در پس این پوست، مغز یا چیز دیگری وجود دارد كه فعلاً از تو پنهان است؟ طبیب: «تا نبینم» نمیدانم، شاید باشد و شاید نباشد... امام: قبول داری این (هلیله) در زمینی میروید؟ طبیب: آن زمین، و این یك هلیله را دیدهام. امام: این هلیله را كه میبینی آیا دلالت بر وجود هلیله های دیگری كه ندیدهای(و در سلسله پدید آورندههای این هلیله قرار گرفتهاند)نمیكند؟ طبیب: چه میدانم، شاید در دنیا، غیر از این هلیله، هلیله دیگری نیست، «اگر هلیله دیگری راهم دیدم بوجود آن اعتراف میكنم» امام: بگو ببینم كه آیا قبول داری كه این (هلیله) از درختی بیرون آمده یا اینكه میگویی بدون درخت موجود شده؟ طبیب: نه، بلكه از درختی بوجود آمده. امام: تو بوسیله یكی از حواس پنجگانهات، آن درخت را كه فعلاًپیش تو حاضر نیست درك كردهای؟ طبیب: نه. امام: بنابراین بوجود درختی اعتراف كردی كه با هیچ یك از حواس آن را درك نكردی «در صورتی كه میگفتی هر چه را حواس پنجگانهام درك نكند اعتراف بوجود آن نمیكنم». طبیب: درست است كه من آن درخت را ندیدهام، ولی من میگویم (هلیله) و درخت آن و تمام موجودات از قدیم قابل درك با حواس بودهاند «ولی خدایی كه شما ادعا میكنی هیچگاه قابل درك با حواس نیست» در این مورد پاسخی داری كه سخنم را رد كنی؟ امام: آری، بگو ببینم، درخت این هلیله را پیش از روئیدن هلیله دیدهای؟ طبیب: آری در آن وقت آیا هلیله را در آن مشاهده میكردی؟ طبیب: نه. امام: اینطور نیست كه یك وقت به سراغ درخت رفتی كه هلیله نداشت و پس از چندی دوباره آن را دیدی، هلیله در آن یافتی، دیدی در آن پدید آمده كه قبلاًً وجود نداشت؟ طبیب: نمیتوانم پدید آمدن هلیله را انكار كنم ولی میگویم (هلیله) قبل از روئیدن، اجزاء آن بطور پراكنده در داخل آن درخت وجود داشته است. امام: بگو ببینم آیا هلیلهای را كه این درخت از آن بوجود آمده است قبل از كاشتن دیدهای؟ طبیب: آری. امام: آیا احتمال میدهی این درخت با تنه، و ریشه، و شاخهها و پوستها، و تمام میوههائی كه از آن چیده میشود، و برگهائی كه میریزند، در هلیله ای باشد كه آن را بوجود آورده؟ طبیب: نه، عقل این احتمال را نمیدهد، و دل نمیپذیرد. امام: بنابراین اموری كه ذكر شد، در درخت پدید آمده؟ طبیب: آری، ولی از كجا ثابت میكنی كه پدیده آمدن هلیله در درخت دارای سازنده است، این را میتوانی ثابت كنی؟ امام: آری، ولی قول میدهی كه با دیدن تدبیر به مدبر آن، و با دیدن نقشه به نقاش آن اعتراف كنی؟ طبیب: چارهای جز این نیست. امام: میدانی كه این هلیله با اندازهگیری معین، و نقاشی، و تركیب خاصی صورتبندی شده، و اجزاء مختلف و رنگهای گوناگون آن در داخل یكدیگر جا داده شده است، سفید در زرد، و نرم بر سخت. و هریك از طبقات مختلف آن دارای خاصیتی جداگانه است. هلیله دارای پوستی است كه آن را آب میدهد، و عروقی است كه آب در آن جریان دارد، و برگ پوشش آن است كه آن را از سرما و گرما حفظ میكند و مانع میشود كه باد، طراوت و شادابی هلیله را از بین ببرد. طبیب: اگر برگ روی هلیله را فرا میگرفت بهتر نبود؟ امام: تدبیر خدا بهتر است، اگر چنان كه میگویی بود، نسیمی به آن نمیرسد تا شادابش كند، و نه سرمائی میدید تا آن را سخت نماید، و در این صورت متعفن میشد، و از طرفی چون نور خورشید نمیدید، كامل نمیشد و نمیرسید. ولی گاه خورشید گاه باد، و گاه سرما میبیند، تا كامل میگردد، و این امور را خداوند با قدرت دقیق و تدبیر حكیمانه خود مقرر فرموده است. طبیب: این مقدار توضیح برای شناخت نقشه و شكل هلیله كافی است. اكنون همان طور كه وعده دادید، بفرمائید چه تدبیری در آن بكار رفته است؟ امام: این هلیله را پیش از كامل شدن در آن وقت كه دانه كوچكی بود و چیزی جز آب در میانش نبود، و هسته، و مغز، پوست، رنگ، مزه، و سختی نداشت، دیدهای؟ طبیب: آری دیدهام. امام: بگو بدانم اگر طراح حكیم و دانا و توانائی در سازمان دهی آن دانه بسیار كوچكی كه جز آب در میان ندارد دخالت نمیكرد، امكان داشت كه قسمتهای مختلف هلیله با نظامی كه توضیح داده شد تشكیل گردد؟ اگر طراح هنرمندی در این دانه، طرح ریزی وجود هلیله را نمینمود نهایت این بود با بزرگ شدن آن، آبش زیاد میشد، ولی هرگز هلیله به وجود نمیآید. طبیب: بوجود طراح و صانع هلیله اعتراف میكنم، از بیان شما كاملاًً روشن است كه نه تنها هلیله بلكه تمام موجودات هستی، طراح و سازنده دارند، این اعتراف به معنای اعتراف به خدا نیست، زیرا از كجا معلوم كه هلیله و سایر موجودات، طراح و سازنده خود نباشند؟ امام: با توجه به نظام دقیق و حكیمانه كه مشاهده كردی، تصدیق نمیكنی كه سازنده هلیله و سایر موجودات باید حكیم و دانا باشد؟ طبیب: چرا، تصدیق میكنم. [1] . هلیله (بفتح هاء و كسر لام) ثمر درختی است كه در هندوستان میروید، آن درخت بزرگ، برگهایش باریك و دراز، ثمر آن خوشهدار و باندازه مویز، رنگش زرد یا سیاه، در طب بكار میرود، بعربی (اهلیلج) میگویند (فرهنگ عمید). [2] . روی همین اساس (اگوست كنت) كه یكی از پایهگذاران فلسفه حسی در عصر اخیر است گفته «چون ما از آغاز و انجام جهان بیخبریم نمیتوانیم وجود یك موجود سابق یا لاحقی را انكار كنیم همچنانكه نمیتوانیم آنرا اثبات كنیم» و این یكی از حساسترین نقاط ضعف مكتب ماتریالیست است كه از نظر علمی نمیتوانند نبودن خدا را اثبات كند. [3] . در این قسمت از بحث، امام میخواهد برای طبیب اثبات كند كه ممكن است چیزی وجود داشته باشد ولی با حواس پنجگانه درك نشود، و طبیب با اصرار تمام میخواهد این معنی را نپذیرد، و بهمین جهت گاهی حتی منكر بدیهیات میشود. |
بحارالانوار جلد 3 صفحة 152ـ 193 |
اندیشه قم
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 7:8 توسط غلامرضا شهریاری
|