در پرتو کلام امام صادق علیه السلام
 

کار و فرهنگ کار

مَن قَبِلَ اللهُ مذلُه صلاةً واحِدة لَم یُعَذَبُه، وَمَن قبِلَ مِنهُ حسنَة، لم یُعذبهُ‎‎؛[1]

هر که خداوند یک نماز از او بپذیرد، عذابش نکند، و از هر که یک کار خوب بپذیرید... عذابش نکند.»

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: مَن فَرَطَ تَورَّط؛ هر که کوتاهی در کار کند، در پرتگاه افتد.»[2]

نماز

«بعد از شناخت خدا، نماز برترین کارهاست ـ امام صادق ـ علیه السلام ـ در پاسخ به سؤال از بهترین اعمال بعد از معرفت (خدا) فرمود: بعد از معرفت خدا، هیچ چیزی با نماز برابری نمی کند».[3]

«مَن صَلّی رَکعتَین یَعلَمُ ما یَقول فیهِما انصَرَفَ و لَیسَ بَینَه و بَینَ اللهِ عَزَّوجلَّ ذَنبٌ اِلا غَفَرهُ لَهُ: هرکه دو رکعت نماز بگزارد و بداند در آن دو رکعت نماز چه می گوید، وقتی به انجامش رساند، هیچ گناهی میان او و خدای عزوجل نباشد، مگر اینکه آنها را بر او ببخشد».

«نمازگزار را سه فایده نصیب شود، هرگاه به نماز بایستد از اوج آسمان تا فرق سرش بر او نیکی فرو ریزد و از زیر پایش تا اوج آسمان فرشتگان او را در میان گیرند و فرشته ای ندا دهد: ای نمازگزار! اگر بدانی با چه کسی راز و نیاز می کنی، هرگز راز و نیازت را نخواهی گسست».[4]

«هرگاه به نماز برخاستی بگو، خدایا من محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را واسطه حاجت خود قرار می دهم و با او به تو روی می آورم؛ پس به حرمت او مرا نزد خودت در دنیا و آخرت آبرومند گردان و از مقربان قرارم ده. به آبروی او نمازم را بپذیر و به حرمت او گناهانم را بیامرز و به آبروی او دعایم را اجابت فرما، که تو آمرزنده و مهربانی».[5]

«دوست دارم که مرد مؤمن شما هرگاه به نماز واجب می ایستد، با دل خویش به خداوند رو کند؛ و دلش را مشغول امور دنیا نگرداند؛ زیرا هیچ مؤمنی نیست که در نمازش روی دل به خدا کند مگر اینکه خداوند نیز به او توجه کند و خداوند عزوجل او را دوست بدارد و محبت دل های مؤمنان را نیز متوجه او گرداند».[6]

«فضیلت نماز اول وقت به آخر وقت، همچو فضیلت آخرت بر دنیاست».[7]

پیشوای صادق

فاطمه سادات کارشناس

محمدبن مسلم: در حضور ابوجعفر بن علی باقر ـ علیه السلام ـ بودم که فرزندش جعفر وارد شد، درحالی که کاکل داشت و در دستش وسیله بازی بود و با آن بازی می کرد. باقر ـ علیه السلام ـ او را گرفت و محکم به آغوش چسبانید، سپس فرمود: پدر و مادرم فدایت که اهل لهو و لعب نیستی. آن گاه به من فرمود: ای محمد! بعد از من این امام توست؛ به او اقتدا کن و از دانش وی بهره بگیر، به خدا قسم او همان صادقی است که پیامبرخدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ درباره او فرموده است که شیعیان وی در دنیا و آخرت پیروزمندند.[8]

محمدبن زیاد ازدی: شنیدم که مالک بن انس، فقیه مدینه، می گفت: جعفر بن محمد الصادق پیوسته در یکی از این سه حالت بود: یا روزه داشت، یا در حال نماز خواندن بود، یا ذکر خدا می گفت. او از اعاظم عباد و اکابر زهاد خداترس بود، حدیث بسیار می گفت، خوش مجلس بود و بسیار سودمند و اندیشمند.[9]

جنبش علمی و فرهنگی

از نظر فکری و فرهنگی، عصر امام صادق ـ علیه السلام ـ ، عصر جنبش فکری و فرهنگی بود. در آن زمان شوق علمی بی سابقه ای در جامعه اسلامی به وجود آمده بود و علوم مختلفی اعم از علوم اسلامی همچون: علم قرائت قرآن، علم تفسیر، علم حدیث، علم فقه، علم کلام یا علوم دیگر مانند: طب، فلسفه، نجوم، ریاضیات و... پدید آمده بود؛ به گونه ای که هرکس یک متاع فکری داشت، به بازار علم و دانش عرضه می کرد. بنابراین، تشنگی عجیبی به وجود آمده بود که لازم بود امام به آن پاسخ گوید.

از عواملی که موجب پیدایش این جنبش علمی شده بود، نخست آزادی و حرّیت فکر و عقیده در اسلام بود. البته عباسیان نیز در این آزادی فکری بی تأثیر نبودند، اما ریشه این آزادی در تعلیمات اسلام بود؛ به گونه ای که اگر هم عباسیان می خواستند از آن جلوگیری کنند، نمی توانستند. دیگر آنکه محیط آن روز اسلامی یک محیط کاملاً مذهبی بود و مردم تحت تأثیر انگیز ه های مذهبی بودند. تشویق های پیامبر اسلام به کسب علم و تشویق ها و دعوت های قرآن به علم و تفکر و تعلم و تعقل، عامل اساسی این نهضت و شور و شوق بود. علت سوم: اقوام و مللی بودند که اسلام را پذیرفته بودند، نوعاًً دارای سابقه فکری و علمی بودند و بعضاً همچون نژاد ایرانی (که از همه سابقه درخشان تر داشت) و مصری و سوری، از مردمان مراکز تمدن آن روز به شمار می رفتند. این افراد به منظور درک عمیق تعلیمات اسلامی، به تحقیق و جست وجو و تبادل نظر می پرداختند و در آخر، با تسامح دینی یا همزیستی مسالمت آمیز با غیرمسلمانان به ویژه همزیستی با اهل کتاب و مسلمانان، اهل کتاب را تحمل می کردند و این را برخلاف اصول دینی خود نمی دانستند. در آن زمان اهل کتاب، مردمی دانشمند و مطلع بودند. مسلمانان با آنان برخورد علمی داشتند و این، بحث و بررسی و مناظره را به دنبال داشت.[10]

برخورد با مخالفان

هشام بن حکم، دانشمندی برجسته، متکلمی بزرگ، دارای بیانی شیرین و رسا، و در فن مناظره فوق العاده زبردست بود. او از بزرگ ترین شاگردان مکتب امام صادق ـ علیه السلام ـ و امام کاظم ـ علیه السلام ـ به شمار می رفت. در آن زمان که هرکسی از هر گوشه سرزمین های اسلامی ادعای برتری و نبوت می کرد، دست یابی به حقیقت دشوار شده بود. هشام شاگرد «ابوشاکر دهیانی» بود و به مکتب جَهمِیه روی آورده بود، اما حقیقت را در این مکتب نیافت؛ یعنی با آنکه مکتب های بسیاری را بررسی کرده بود و با رجال علمی و مذهبی عصر خود بحث ها کرده بود، اما هنوز گمشده خود را نیافته بود. نخستین دیدار او با پیشوای ششم، مسیر زندگی علمی او را دگرگون ساخت.

روزی هشام از عمویش درخواست کرد که او را به محضر امام صادق ـ علیه السلام ـ ببرد تا در مسائل مذهبی با او مناظره کند. عمویش پس از آنکه اجازه این مناظره را از امام ـ علیه السلام ـ اخذ کرد، به اتفاق به حضور آن بزرگوار شرفیاب شدند. در اولین دیدار هشام در جواب به سؤال امام فرو ماند و از امام مهلت خواست تا جواب را بیابد، اما با وجود تلاش های بسیار پاسخ را پیدا نکرد و ناگزیر دوباره به حضور امام شرفیاب شدند. هشام اظهار عجز کرده امام جواب مسئله را بیان فرمود. در جلسه دوم امام صادق ـ علیه السلام ـ مسئله ای را مطرح کرد که بنیان مکتب جهمیه را متزلزل می کرد. باز هشام نتوانست از عهده این سؤال برآید و با حال اندوه و حیرت، جلسه را ترک کرد. او مدتی در همین حال باقی ماند تا اینکه باز از امام درخواست ملاقات کرد. این بار امام قرار ملاقات را در نقطه ای به نام حیره گذاشتند. هشام با شوق بسیار زودتر از وقت مقرر به نقطه موعود شتافت. در ملاقات سوم، امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ بدون هیچ کلامی هشام را مجذوب خویش کردند. باری، جذبه معنوی آن دیدار کار خود را کرد و مسیر زندگی هشام را دگرگون ساخت. از آن روز، هشام به مکتب پیشوای ششم پیوست و افکار گذشته را رها ساخت و در این مکتب چنان درخشید که گوی سبقت را از یاران آن حضرت ربود.

اگر آن دو سال نبود...

شاگردان دانشگاه امام صادق ـ علیه السلام ـ منحصر به شیعیان نبود؛ بلکه از پیروان اهل سنّت و جماعت نیز از مکتب ن حضرت برخوردار می شدند. پیشوایان مشهور اهل سنّت، بلاواسطه یا با واسطه، شاگرد امام بوده اند.

در رأس این پیشوایان «ابوحنیفه» قرار دارد که دو سال شاگرد امام بود. او این دو سال را پایه علوم و دانش خود معرفی می کند و می گوید: «لَولا السنتانِ لَهَلَکَ نُعمانُ؛ اگر آن دو سال نبود، «نعمان» [یعنی ابوحنیفه] هلاک می شد».[11]

شاگردان

امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ افزون بر چهارهزار شاگرد را در علوم مختلف تربیت کرده بود؛ لذا گاهی، دانشمندانی که برای بحث و مناظره به خدمت امام می رسیدند، امام آنها را راهنمایی می کرد تا با یکی از شاگردان ایشان که در آن رشته تخصص داشتند، مناظره کنند.

هشام بن سالم می گوید: روزی با گروهی از یاران امام صادق ـ علیه السلام ـ در محضر آن حضرت نشسته بودیم. یک نفر مرد شامی اجازه ورود خواست و پس از کسب اجازه وارد مجلس شد. امام فرموند: بنشین. آن گاه سؤال کردند: چه می خواهی؟ مرد شامی گفت: شنیده ام شما به تمام سؤالات و مشکلات مردم پاسخ می گویید؛ آمده ام با شما بحث و مناظره بکنم! امام فرمود: در چه موضوعی؟ شامی گفت: درباره کیفیت قرائت قرآن. امام رو به «حمران» کردند و فرمودند: حمران جواب این شخص با توست! مرد شامی: من می خواهم با شما بحث کنم نه با حمران!

اگر حمران را محکوم کردی، مرا محکوم کرده ای!

مرد شامی ناگزیر با حمران وارد بحث شد. هرچه شامی پرسید، پاسخ قاطع و مستدلی از حمران شنید، به گونه ای که سرانجام از ادامه بحث فرو ماند و سخت ناراحت و خسته شد! امام فرمود: (حمران را) چگونه دیدی؟

راستی حمران خیلی زیردست است، هرچه پرسیدم، به نحو شایسته ای پاسخ داد!

آن گاه گفت: می خواهم درباره لغت و ادبیات عرب با شما بحث کنم. امام رو به «ابان بن تغلب» کرد و فرمود: با او مناظره کن. ابان نیز راه هرگونه گریز را به روی او بست و وی را محکوم ساخت. شامی گفت: می خواهم درباره فقه با شما مناظره کنم! امام به «زراره» فرمود: با او مناظره کن. زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست کشاند! شامی گفت: می خواهم درباره کلام با شما مناظره کنم. امام به «مؤمن طاق» دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولی نکشید که شامی از مؤمن طاق نیز شکست خورد! به همین ترتیب وقتی که شامی درخواست مناظره درباره استطاعت، توحید و امامت نمود، امام به ترتیب به حمزه طیار، هشام بن سالم و هشام بن حکم دستور داد با وی به مناظره بپردازند و هر سه، با دلایل قاطع و منطق کوبنده، شامی را محکوم ساختند. با مشاهده این صحنه هیجان انگیز، از خوشحالی خنده ای شیرین بر لبان امام نقش بست.[12]

انقلاب فرهنگی امام

سیدمحمدصادق میرقیصری

«در میان امامان معصوم ـ علیه السلام ـ ، برای هیچ کدام همانند امام صادق ـ علیه السلام ـ فرصت و شرایط مساعدی پیش نیامد تا بتواند در سطح وسیع به انقلاب فرهنگی بپردازد و با تشریح فرهنگ غنی و پرمایه اسلام، تأسیس دانشگاه ها و مدارس، بر گسترش اسلام بیفزاید و ناآگاهان را از اطراف و اکناف متوجه اسلام کنند، ولی برای امام صادق ـ علیه السلام ـ به سبب کشمکش ها و رودررویی بنی امیه و بنی عباس و اشتغال آنها به خود، چنین فرصتی به دست آمد. آن بزرگمرد علم و عمل از این فرصت استفاده کامل کرد و اسلام و فقه را از دیدگاه ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ ، جانشینان حقیقی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ معرفی نمود و با تربیت شاگردان بسیار و برجسته، حیات تازه ای به اسلام و مسلمین بخشید و فرهنگ ناب تشیع را که از متن اسلام محمد و علی نشأت گرفته بود، به جهانیان عرضه کرد».[13]

شاگردان امام صادق ـ علیه السلام ـ

«براساس آنچه علمای رجال بیان نموده اند، بسیاری از علما و فقها و راویان حدیث آن زمان از محضر امام صادق ـ علیه السلام ـ کسب فیض نموده و از علم ایشان بهره مند شده اند که مشهورترین آنها عبارتند از: ابوحنیفه، مالک بن انس، سفیان ثوری، سفیان بن عینیه، شعبه بن الحجاج، یحیی بن سعید انصاری، یحیی القطان، ایوب السجستانی، ابوعمرو بن العلاء، عبدالعزیز الداوری، سلیمان بن بلال، ابن جریح، ابن اسحاق، روح بن القاسم، وهب بن خالد و جمع کثیر دیگری که علمای رجال آنها را در ردیف شاگردان امام صادق ذکر نموده اند».[14]

گفتار علمای بزرگ اهل تسنن در شأن امام صادق ـ علیه السلام ـ

1. سیدبن مؤمن شبلنجی شافعی، در کتاب نورالابصار، در شرح حال امام صادق چنین می نویسد: فضایل آن حضرت بسیار است؛ به طوری که حسابگر از شمارش آن درمانده می شود... .

2. ابن صباغ مالکی در کتاب فصول المهمه می نویسد: بعضی از دانشمندان نقل کرده اند: کتاب جفر که فرزندان عبدالمؤمن بن علی، در جهان غرب از یکدیگر به ارث می برند از گفتار امام صادق ـ علیه السلام ـ است و محتوای این کتاب اوج عظمت مقام علمی امام صادق ـ علیه السلام ـ را ثابت می کند.

3. ابوحاتم رازی می گوید: جعفر بن محمدالصادق ـ علیه السلام ـ مردی مورد وثوق است و در وثوق مثل او جای سؤال نیست.

4. ابوحنیفه می گوید: من فقیه تر و آگاه تر از جعفر بن محمد ندیده ام.

5. ابوبحر جاحظ می گوید: جعفربن محمد شخصی است که علم و فضل او جهان را پر کرده.

6. ابن قتیبه در کتاب ادب الکاتب می نویسد: کتاب جفر را امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ ، پسر محمدباقر ـ علیه السلام ـ نوشت، در این کتاب هر چیزی که نیاز به دانستن آن تا روز قیامت هست، نوشته شده.

7. مالک بن انس رئیس مذهب مالکی می گوید: من جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ را همواره جز در یکی از این سه حال ندیدم: یا در حال نماز بود، یا روزه بود، یا در حال ذکر، او از بندگان بزرگ الهی و از پارسایان سترگ بود.

8. ابن حجر هیثمی شافعی، مفتی حجاز، می گوید: به اندازه ای از امام صادق ـ علیه السلام ـ علوم مختلف نقل شده که آوازه آن در همه جا پیچیده و بزرگ ترین پیشوایان علم و حدیث مانند یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، ابوحنیفه، ایوب سحستانی و سفیان بن عُیَبْینَه از او نقل می کنند».[15]

فرهنگ کار در رفتار امام صادق ـ علیه السلام ـ

«روزی حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ جامه زبر کارگری بر تن و بیل در دست و در بوستان خویش سرگرم کار کردن و بیل زدن بود. چنان فعالیت کرده بود که سراپایش را عرق گرفته بود. در همین حال بود که اتفاقاً مردی وارد شد و امام را در آن رنج مشاهده کرد. جلو رفت و عرض کرد: بیل را به من بدهید تا من این کار را انجام بدهم. امام از این کار امتناع کرد و فرمود: من دوست دارم که مرد در راه روزی رنج بکشد».[16]

گفتار مجری

«تا به حال فکر کرده ای اگر آدمیزاد از میان این همه توانایی که دارد، فقط حافظه را کم داشت، چه حال و روزی داشت؟ اگر موضوعات مفید و زیانبار، اگر گرفته ها و داده ها، اگر دیده ها و شنیده ها در حافظه اش نمی ماند، چه هرج ومرجی در کار و زندگی و تجربه اش پدید می آمد؟

اگر راهی را بارها و بارها می رفت و درصورتی که دوباره می خواست برود آن را گم می کرد، اگر همه عمرش درسی می خواند، ولی دانشی در خاطر او نمی ماند و به دینی اعتقاد پیدا نمی کرد و هیچ تجربه ای فایده ای به حالش نداشت، دیگر اصلاً انسان نبود. حالا فکرش را بکن، از نعمت حافظه بالاتر، آدمیزاد چه دارد، بله، نعمت فراموشی! اگر خدا به آدمی نعمت فراموشی نداده بود، هیچ کس مصیبتی را از یاد نمی برد».[17]

وقتی منصور دوانیقی شنید ابوحنیفه درباره پیشوای شیعیان، جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ گفته است: «من دانشمندتر از جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ ندیدم»، او را احضار کرد و به او گفت: «شنید ه ام مردم شیفته جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ شده اند. برای محکوم کردن او، یک مجموعه مسائل مشکل را در نظر بگیر تا تو را باخبر کنم.» مدتی گذشت. ابوحنیفه چهل مسئله مشکل را آماده کرد تا در رویارویی با جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ او را مغلوب کند.

روزها گذشت تا اینکه روزی قاصد خلیفه برای ابوحنیفه پیام آورد که «خلیفه شما را احضار فرموده.» ابوحنیفه وارد مجلس منصور شد. با دیدن جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ که در سمت راست منصور نشسته بود، تحت تأثیر عظمت و ابهت او قرار گرفت.

آن روز به دستور منصور، یک یک مسائل خود را مطرح کرد و هر بار جواب شنید عقیده شما در این باره چنین، عقیده اهل مدینه چنان و عقیده ما چنین است.

در میان بهت منصور، تمام مسائلی که دانشمندانی چون ابوحنیفه، در حل آن وامانده بودند، برای پیشوای شیعیان از بدیهیات بود.

در آخر ابوحنیفه، پیشوای حنفی ها، رو به منصور دواینقی گفت: «دانشمندترینِ مردم، آگاه ترینِ آنها به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهی است».[18]

مصادف را صدا کرد. هزار دینار به او داد و گفت: «برای تأمین خرج و مخارج خانواده ام باید کمی بیشتر درآمد داشته باشم. به مصر برو با این پول تجارت کن». مصادف همراه بازرگانان حرکت کرد. نزدیکی های مصر قافله ای دیدند که از مصر بیرون می آید. از اهالی کاروان درباره کالایی پرسیدند که به مصر آورده بودند. گفتند: «به هدف زده اید! کالای شما این روزها در شهر کمیاب است».

قرار گذاشتند حالا که این طور است، جنسشان را کمتر از دو برابر قیمت نفروشند. با سود صد در صد همه جنسشان را فروختند و برگشتند.

بعد از سفر مصادف پیش امام رفت. 2 کیسه هزار دیناری جلوی حضرت گذاشت و گفت: «یک کیسه اصل سرمایه است. آن یکی سودش!» امام گفت: «سود زیادی است. مگر در این سفر چه تجارت کردید؟» ماجرا را تعریف کرد. رنگ از چهره امام پرید. «پناه بر خدا! علیه مسلمانان، هم سوگند شدید که هر دینار را به یک دینار سود بفروشید؟!» هزار دینارش را برداشت و فرمود: «این هزار دینار سرمایه من است و به سود آن نیازی ندارم.» بعد گفت: «حقا که با شمشیرهای برهنه بازی کردن و بر لبه تیز آن دست کشیدن از کسب روزی حلال آسان تر است».[19]

آفرین بر تو

خورشید، فضای شهر مدینه را فرا گرفته بود و اشعه سوزانش را به تن و جان رهگذران می تاباند. مرد از گرما بی تاب شده بود. عرق از سر و صورتش می بارید. بسته را محکم تر در دست گرفت و بر سرعتش افزود. شتابان می رفت، عجله داشت. سنگینی بسته و آفتاب سوزان، توانش را بریده بود. لب هایش تکان می خوردند. با هر تکان لبش، چینی به چین های پیشانی اش افزوده می شد، پایش به سنگی گرفت و روی زمین افتد.

دستی زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد. نان و خرما و وسایل دیگرش را از روی خاک برداشت. خاکشان را گرفت و به دستش داد. مرد، جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ را که روبه رویش دید، سرش را از خجالت پایین آورد.

ـ پایت به این سنگ خورد و به زمین افتادی. به بسته اشاره کرد و گفت: برای خانواده ات می بری؟ سرش را به علامت تأیید تکان داد.

ـ چرا خجالت می کشی. سرت را بالا بگیر. آفرین بر تو. دوست داشتم من هم مانند تو وسایلی برای خانواده ام تهیه کنم و خودم آنها را به دستشان برسانم، ولی چه کنم که اهل شهر بر من خرده می گیرند.

به شادی و خوشحالی افراد خانواده ات فکر کن. زودتر برو که منتظرت هستند. سرش را بالا آورد. چین های پیشانی اش یکی پس از دیگری ناپدید شدند. به راه افتاد. سنگینی بسته را حس نمی کرد. صدای مولایش را می شنید: آفرین بر تو! آفرین بر تو!

طب صادق ـ علیه السلام ـ

سیدمحمدصادق میرقیصری

یکی از مسائلی که متأسفانه در این زمان از آن غفلت می شود، استفاده از دانش پزشکی معصومین ـ علیه السلام ـ است. برای مثال امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره اسرار اندام انسان، که هیچ کس بدان آگاه نبود، فرمود: «موی سر، در قسمت بالای آن قرار داده شده است تا با ریشه هایش چربی را به مغز برساند و سر موها، بخار را از مغز بیرون ببرد و سرما و گرمایی را که بدان می رسد از آن دفع کند. پیشانی از مو تهی است. ازآن رو که محل رسیدن نور به چشمان است و در آن چین و چروک قرار داده شده است، بدان سبب که عرق فرو ریخته از سر را در خود محبوس سازد و مانع رسیدن آن به چشمان شود، ابروها در بالای چشمان قرار داده شده اند تا نور به اندازه کافی به چشمان راه دهند، بینی در میان دو چشم قرار داده شده است تا نور را در میان دو چشم به دو بخش مساوی قسمت کند. سوراخ بینی در پایین آن قرار داده شده است تا بیماری هایی که از مغز فرود می آید از آن پایین آید و بوها از آن بالا رود و به مشام رسد. شکل قلب به شکل دانه صنوبر است؛ زیرا وارونه است و یک سر قلب باریک قرار داده شده است تا لابه لای ریه برود و با سردی آن خنک شود، مبادا که مغز از گرمای آن بسوزد. ریه، دوپاره قرار داده شده است تا قلب در لابه لای فشارگاه های آن قرار گیرد و به کمک حرکت آن، خنک شود. کبد قوس دار است تا معده سنگینی کند و به تمامی بر روی آن قرار گیرد و آن را بفشرد و در نتیجه بخاری که در آن هست، بیرون برود. در کف پا گودی ای قرار داده شده است؛ زیرا هرچیز چون به تمامی سطح بر زمین قرار گیرد به اندازه سنگ آسیاب سنگین می شود و... ».[20]

زلال قلم

ای صادق آل پیامبر!

با بیانی بلیغ و کلامی فصیح، زبان رسای اسلام بودی.

با سخنانی حکیمانه، منطقی استوار و علمی سرشار، برگزیده روزگار بودی و... بنده شایسته پروردگار! تجسم صبر و اخلاص بودی، چشمه جود و سخاوت بودی و کوه حلم و بردباری و نام آور فِراست و شجاعت و جلوه هیبت و جلالت.

چهره فروزان اهل بیت بودی، و وارث علوم رسالت، از سلاله پیامبران بودی، عطر و بوی پیامبر را می دادی و مهابت و شکوه او را داشتی!

ای خورشید مدینه دانش! کدام معلمی را می توان نام برد که به اندازه تو، تربیت یافته مکتب عترت باشد؟ کدام حوزه است که شاگردی تو، بر سردر آن نقش نبسته است؟ کدام فقیه است که خوشه چین خرمن حدیث تو نیست؟ و کدام کتاب فقهی است که عطر صادقی از آن به مشام نمی رسد؟

ای امام صادق! تو، ناصر حقایق، دچار منصور دوانیقی بودی، آن باطلی که لباس حق پوشیده و جامه خدمت و خلافت به بر کرده بود تا رعیت را در هیئت شبانی بفریبد و گرگ ایمان و جان آنان شود.

ولادتت، مژده صداقت و شهادت تو، نشانی از مظلومیت خط اهل بیت بود».[21]

شعر

ربیع است و دل بر جمال تو شایق

نه بر لاله و ارغوان و شقایق

ربودی تحمل ز من، گل ز بلبل

چو لیلی ز مجنون و عَذرا ز وامق

به بوی خوش گل شود مست بلبل

به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق

نه چون خط نیکویت اندر ریاحین

نه چون سنبل مویت اندر حدایق

نه زیباست با قامتت شاخ طوبی

نه لایق به سرو قدت نخل باسق

امامُ الهدی صالحٌ بَعد صالح

دلیلُ الوَری صادقٌ بعدَ صادق

دلیل حقیقت لسان شریعت

امام طریقت بکلّ الطرائق

علامه شیخ محمدحسین غروی اصفهانی

آورده اند که ...

رساله توحید مفضل

امام صادق ـ علیه السلام ـ در علوم طبیعی، رازهای نهفته ای را فاش کرده اند که برای دانشمندان امروز نیز مایه اعجاب است. گواه روشن این امر، توحید مفضل است که امام آن را ظرف چهار روز املا کرد و «مفضل بن عمر کوفی» نوشت و به نام کتاب «توحید مفضل» شهرت یافت.

مفضل، خود در مقدمه رساله می گوید: روزی هنگام غروب در مسجد پیامبر نشسته بودم و در عظمت پیامبر و آنچه خداوند از شرف و فضیلت و... به رو عطا کرده، می اندیشیدم. در این فکر بودم که ناگاه مردی پیرو مکتب زندیقی وارد شد و در جایی که من سخن او را می شنیدم، نشست. پس از آن یکی از دوستانش نیز رسید و نزدیک او نشست. این دو مطالبی درباره پیامبر اسلام بیان داشتند. آن گاه مرد زندیقی گفت: نام محمد را، که عقل من در آن حیران است و فکر من در کار او درمانده است، واگذار و در اصلی که محمد آورده است سخن بگو. در این هنگام سخن از آفریدگار جهان به میان آوردند و حرف را به جایی رساندند که جهان را خالق و مدبری نیست، بلکه همه چیز خود به خود از طبیعت پدید آمده است و پیوسته چنین بوده و چنین خواهد بود.

مفضل می گوید: چون این سخنان واهی را از آن دورمانده از رحمت خدا شنیدم، از شدت خشم نتوانستم جلوی خود را بگیرم و گفتم: ای دشمن خدا، ملحد شدی و پروردگاری را که تو را به نیکوترین ترکیب آفریده و از حالات گوناگون گذرانده و به این حد رسانده است، انکار کردی؟ اگر در خود اندیشه کنی و به درک خود رجوع نمایی، دلایل پروردگار را در وجود خود خواهی یافت و خواهی دید که شواهد وجود خدا و قدرت او، و نشان علم و حکمتش در تو آشکار و روشن است.

مرد زندیقی گفت: «ای مرد! اگر تو از متکلمانی که با تو، به روش آنان سخن بگویم؛ اگر ما را محکوم ساختی ما از تو پیروی می کنیم و اگر از آنان نیستی سخن گفتن با تو سودی ندارد؛ و اگر هم از یاران جعفَربن محمدصادق هستی، او خود با ما چنین سخن نمی گوید و این گونه با ما مناظره نمی کند. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدی بارها شنیده، ولی دشنام نداده است و در مبحث بین ما و او از حد ادب بیرون نرفته است. او آرام، بردبار و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چیره نمی شود، سخنان و دلایل ما را می شنود تا آنکه هرچه در دل داریم، بر زبان می آوریم، گمان می کنیم بر او پیروز شده ایم. آن گاه با کمترین سخن دلایل ما را باطل می سازد و با کوتاه ترین کلام، حجت را بر ما تمام می کند؛ چنان که نمی توانیم پاسخ دهیم، اینک اگر تو از پیروان او هستی، چنان که شایسته اوست با ما سخن بگو».

من اندوهناک از مسجد بیرون آمدم و درحالی که در باب ابتلای اسلام و مسلمانان به کفر این ملحدان و شبهات آنان در انکار آفریدگار، فکر می کردم، به حضور سرورم امام صادق ـ علیه السلام ـ رسیدم. امام چون مرا افسرده و اندوهگین یافت، پرسید: تو را چه شده است؟ من سخنان آن دهریان را به عرض امام رساندم. امام فرمود: «برای تو از حکمت آفریدگار در آفرینش جهان و حیوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر جانداری از انسان و چهارپایان و گیاهان و درختان میوه دار و بی میوه و گیاهان خوردنی و غیرخوردنی بیان خواهم کرد، چنان که عبرت گیرندگان از آن عبرت گیرند و بر معرفت مؤمنان افزوده شود و ملحدان و کافران در آن حیران بمانند. بامداد فردا نزد من بیا...». به دنبال این بیان امام، مفضل چهار روز پیاپی به محضر امام رسید. امام بیاناتی درباره آفرینش انسان از آغاز خلقت و نیروهای ظاهری و باطنی و صفات فطری وی در خلقت اعضا و جوارح انسان، و آفرینش انواع حیوانات و نیز آفرینش آسمان و زمین و... و فلسفه آفات و مباحث دیگر ایراد فرمود و مفضل نوشت.

رساله توحید مفضل را مرحوم علامه مجلسی و برخی دیگر از دانشمندان معاصر به فارسی ترجمه کرده اند.[22]

آن شب بارانی

تهیه: سیدمحمدصادق میرقیصری

«آن شب، باران می بارید که از خانه بیرون آمدم، هوا تاریک بود. چشم چشم را نمی دید، تازه به راه افتاده بودم که در تاریکی غلیظ کوچه کسی را دیدم مردی که کیسه هایی بر دوش نهاده بود و سوی سایبان بنی ساعده می رفت. مردان مدینه هرگاه می خواستند درباره موضوعی به شور و گفت وگو بنشینند آنجا می رفتند تا به پناه سایه آنجا از هرم خورشید در امان باشند، شب ها نیز این مکان محل استراحت و خواب بی خانمان های مدینه بود... . در اندیشه های خودم غرق بودم و بدون آنکه بخواهم، دنبال آن مرد کشیده شدم. در میان راه ناگهان کیسه ای از دوش او به زمین افتاد. ایستاد و با صدایی آرام گفت: خدایا! آنچه را بر زمین افتاده است، به من برگردان! با شنیدن همین کلام کوتاه او را شناختم، او کسی نبود مگر امام صادق ـ علیه السلام ـ . جلو رفتم و سلام کردم. او پاسخ سلامم را داد و با دقت به چهره ام نگاه کرد و پرسید: تو هستی معلی بن خُنیس؟! گفتم: بله، فدای شما شوم. کیسه هایی را که بر دوش داشت، کنار پاهایش روی زمین گذاشت. بعد هم زانو خم کرد و بر زمین نشست. من نیز کنارش بر زمین نشستم، به اندازه ای نزدیک امام بودم که صدای نفس هایش را شنیدم، اما به صورتش که نگاه کردم غیر از سفیدی چشم هایش که در تاریکی برق می زد، چیزی نمی دیدم. امام درحالی که دست بر زمین می کشید، گفت: دست بر زمین کشیدم و چند قرص نان در تاریکی پیدا کردم و به ایشان دادم.

امام صادق ـ علیه السلام ـ نان ها را می گرفت و یکی یکی داخل کیسه می گذاشت. بعد از زمین برخاست و آماده حرکت شد. به ایشان گفتم: فدایت شوم! اجازه بده یکی از کیسه ها را من بر دوش بگذارم و برایتان بیاورم. او فرمود: من خودم باید این کار را انجام بدهم، اما به تو اجازه می دهم که همراهم بیایی. دنبال حضرت حرکت کردم تا به سایبان بنی ساعده رسیدیم. گروهی از فقیران مدینه زیر سایبان پناه برده و همچنان خوابیده بودند. حتی بارش باران هم آنان را بیدار نکرده بود. امام صادق ـ علیه السلام ـ به هر کدام از آنان که می رسید، قرصی از نان و گاهی نیز دو قرص نان کنار سرش بر زمین می گذاشت و می گذشت، به آخرین نفر از آن عده هم قرص نانی رسید. من که از این دادوستد یک طرفه امام حیرت زده بودم، موقع بازگشت گفتم: فدایتان شوم! شما به همه فقیران بخشش روا داشتید، درحالی که چهره هایشان را نمی دیدید و آنان را نمی شناختید! امام حتی کلمه ای کوتاه بر زبان نیاورد و همین طور به راه خودش ادامه داد. من قدم تندتر کردم تا خود را به ایشان رسانم و در همان حال گفتم: منظورم این است که شاید عده ای از آنان در گروه شیعیان و دوستداران شما نباشند و... امام لحظه کوتاهی ایستاد، سر برگرداند و نگاه به من دوخت، اما باز هم در تاریکی غلیظ چیزی غیر از سفیدی چشم هایش را نتوانستم ببینم. در دلم آمد که شاید نتوانسته ام مقصودم را به روشنی بیان کرده باشم.

حالا امام درباره من چه می اندیشید و چگونه قضاوت می کرد؟ با هر دشواری که بود، خودم را آماده کردم تا حرف آخر را بزنم:

- شاید... شاید... در میان آن فقیران، دشمنان شما نیز وجود داشتند! امام دوباره ایستاد و رو به من برگرداند و گفت:

- ما به خوبی همه آن عده را می شناسیم، بدان که اگر آن مردم شیعه ما بودند، هرچه را که داشتیم، با ایشان قسمت می کردیم».[23]

در هوای گرم

فاطمه بختیاری

هوا گرم بود. خورشید، نور و گرمایش را بر درختان می پاشید. ابوعَمرو دستش را سایه بان چشم هایش کرد. در بین درختان باغ کسی را دید که کاری می کند. با خود گفت: چه طاقتی دارد، در این هوای گرم!

ابوعمرو از بین درختان گذشت. به شاخه های سبز درختی دست زد. صدای آب که از جوی وسط باغ می گذشت، همراه آواز پرنده ها به گوش می رسید. ابوعمرو جلو رفت. مرد را شناخت. امام جعفرصادق ـ علیه السلام ـ بود. ابوعمرو با دستپاچگی جلو رفت. امام زمین را بیل می زدند. لباس ساده ای پوشیده بودند. عرق از سرورویشان می چکد. ابوعمرو گفت: بیل را به من بدهید...».

امام کبر راست کردند. بیل را محکم در دست گرفتند و فرمودند:

«من دوست دارم برای به دست آوردن روزی حلال، زحمت بکشم و کار کنم».

ابوعمرو دستارش را از سر برداشت. گرما کلافه اش کرده بود، با خود گفت:

ـ کار کردن در این هوای گرم چقدر سخت است!

امام با دستمالی عرق پیشانی شان را پاک کردند و فرمودند:

«اگر کار، سخت و در زیر آفتاب سوزان باشد (دوست دارم کار کنم».

پی نوشت ها:

[1]. کافی، ج 3، ص 266.

[2]. تحف العقول، ص 356.

[3]. الشیخ طوسی، امالی، ص 694.

[4]. همان، ج 3، ص 57.

[5]. کافی، ج 3، ص 309.

[6]. ثواب الاعمال، ج 1، ص 163.

[7]. همان، ج 2، ص 58.

[8]. بحارلانوار، ج 1، ص 16.

[9]. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج ، ص 308.

[10]. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، صص 354- 355.

[11]. سیره پیشوایان، ص 359.

[12]. سیره پیشوایان، صص 361 و 362.

[13]. محمد محمدی اشتهاردی، سیره چهارده معصوم، قم، نشر مطهر، چ 2، 1378، ص 525.

[14]. ویزه نامه امین، (ضمیمه روزنامه جام جم)، 26/1/1385، ص 13، به قلم امام جمعه محترم اهل سنت جزیره قشم، (عبدالرحیم خطیبی).

[15]. سیره چهارده معصوم، ص 56

[16]. لطیف راشدی، داستان های معنوی در آثار شهید مطهری، ص 145، قم نشر تحول آفرین، 1381.

[17]. بخشی از گفت وگوهای امام صادق ـ علیه السلام ـ با شاگردش مفضل؛ بحارالانوار، ج 3، ص 10.

[18]. نک: بحارالانوار، ج 47، ص 217.

[19]. نک: فروع کافی، ج 5، ص 161.

[20]. نک: محمدی ری شهری، دانش نامه احادیث پزشکی، قم، دارالحدیث، 1384، چ 3، ج 1، صص 35- 45.

[21]. جواد محدثی، قطعات (مجموعه نثر ادبی)، قم، بوستان کتاب، 1386، چ 2، ص 24.

[22]. نک: مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، صص 357- 359.

[23]رضا شیرازی، آفتاب معرفت، تهران، نشر روزنامه همشهری، 2/8/1387، ص 5

منبع: اشارات شماره ۱۱۸